هدیه به امام حاضر روحم فداش
دوست رها نمی کند بنده چرا رها کنم
کاش کرشمه می نمود عقل جنونی مرا
تا که جنون چشیده را در طلبش گدا کنم
رونق دیدن تورا با که توان دوباره گفت
شهره شدن فلاکتی است البته گر وفا کنم
دیدن و پر ز او شدن رقص درون نور بود
رقص. نفس نفس زنان . از نفست صفا کنم
من! دو نگاه ملتمس او غزلی ز کبریا
سجده نمی کنم چه باک . نماز خود قضا کنم
عمر جوانی مرا برده خیال دیدنش
حال بخاطر دمی وصل که را فدا کنم؟
اوست مرا که میکشد .دم به دمی به خنجری!
خنجر از او گرفتنی است سینه چرا جدا کنم؟
اوست که برده دل زمن! هم ز سر و هم از بدن
قاتل و خونبهاست او شکوه به ناکجا کنم.
باعث افتخار شد . لکه ننگ عاشقی
منتظرم که دوست هم . گفته تو را خدا کنم.
۱۶/۵/۱۳۸۰. مشهد.هادی عرفان
من ِ تو ِ بیابان ِ حس تنهایی دوباره
یک آسمان ِدیوانه جایی دوباره
ما عابران سرعت آلودیم ای دشت
با ادعای زهد و فردایی دوباره
پروانه هامان کوکی اند ای شمع شب سوز
دلها معاش اندیش سودایی دوباره
ای شهروند دیر صحراهای غربت
باور نخواهم کرد می آیی دوباره
از آهن آباد جنوبی مینویسم
ای ذوالفقار آذین دعوایی دوباره
اینجا همه تسبیح زر!! را نذر دارند
راضی به تقدیر فریبایی دوباره
اینجا تمام جاده ها بن بست بن بست
کوفه عطش دارد به مولایی دوباره
این آسمان ابریست آری حضرت شمس
کی میشود تعبیر رویایی دوباره
جز با تو من نجوا نخواهم کرد آری
تا لحظه تهلیل و زیبایی دوباره!
۲۴/۲/۱۳۸۲ راه آهن تهران - مشهد . ساعت ۱۹. محمد هادی عرفان