برای عباس...
بی پلک هم دل من را دوا کنی
تازخم مشک .خیس خجالت شود تو نیز
باران تیر میخری و قد دوتا کنی
مهلت برای رفع عطش آب را مده
شاید فرات را به وفا آشنا کنی
ماه از خسوف خدعه گرفتار ابر شد
شق القمر شد و تو ..ادرک اخا کنی
باصورت آمدی به زمین .چاره ای نبود
این گونه نیز نزد برادر حیا کنی
از شرمساری العطش خیمه هاست که
با مشک.مویه و ذکر و بکا کنی
در گوش عزرئیل چه آهسته التماس
هرگز مباد زنده سوی خیمه ها کنی
مشهد مقدس- شب شام غریبان عاشورای حسینی-پنجم آذر۱۳۹۱
تقدیم به نوباوه یازده ساله امام حسن در کربلا
بی بهانه
میخورد بر اهل خانه
تیغ و نیزه
تیر و دشنه
میرسد بس ظالمانه
کودکی نوباوه بودم
عم دستم را گرفته
ا زعمو دارد اجازه
میدویم سوی صحرا
توی جنگلهای نیزه
من عمو را میشنیدم
جان من جان عمو بود
او برایم آبرو بود
دیمش مانند لاله
یک حرامی
میدود سوی عموجان
من دویدم
توی آغوش عموجان
گرم وراحت
خیس و پرخون
سایه شد روی عموجان
تا نگاه سایه کردم
چشم در چشمش نشستم
با عمویم دشمنی تو؟
نعره زد او
با منی تو؟
گفتم آری!
او عمویی نازنین است
مثل بارانی بهاری
مثل بابا
مثل رویایی بهشتی
خنده مرگ آوری کرد
نیت دردآوری کرد
دیدمش شمشیر در دست
ا زهیاهو بود سرمست
فرصتی دیگر نبود و
من عمو را دوست دارم
هدیه ای د رذهنم آمد
گرچه تیغی من ندارم
گرچه بی خود و کلاهم
بی عموجانی ندارم
ا ز ابوفاضل شنیدم
دست هم همچون سلاح است
همنوا با تیغ آه است
دست خود را میفروشم
تا عمویم را بپوشم
دستم و شمشیر دشمن
نرم و نازک
چست و چابک
من عمو را دوست دارم
توی جنگلهای نیزه
توی گودالی پر از خون
یک نفر را دیدم اما...
صورتش شکل عمو بود
مثل صحبتهای مادر
آمد و آبی به من داد
کودکی نوباوه هستم
توی آغوش پیمبر
در کنار جد و بابا....
مشهد-شب شام غریبان عاشورای حسینی مصادف با ۵آذرماه ۱۳۹۱