هلال خودش را نشان داد. سحر دوباره پا میشوی . رادیو دعای سحر میخواند . و گوینده سمج رادیو هر چند دقیقه هی روی اعصابت راه میرود. روزه داران گرامی تنها ۱۵ دقیقه- بماند که ۱۵ دقیقه که دیگر تنها ! گفتن ندارد!! - و باز روزه داران گرامی تنها ۱۰ ... تنها ۵   ... تنها ۳..تنها ۲...تنها ۱ و.... بوم !!!

و تو یاد همان روزهای کودکی می افتی که با گفتن این تنها ها!! جوگیر میشوی و در یک ماراتون زمانی تا خرخره آب و غذا توی حلقت میریزی و عینهو فیلمهای چارلی چاپلین بدوبدو مسواک میزنی و میخواهی از ساعت خدا عقب نیفتی!

آنقدر آب خورده ای که نمی توانی رکوع بروی!

یادش بخیر . نمی دانم واقعا نسبت به آن روزها بزرگتر شده ام. ؟ رمضانها که میگذرد .و  کنتور می اندازی ولی نمی دانی چقدرش قابل ارائه به فرداست!

خودمونیم ! خدایا شتر دیدی ندیدی!