ماه رمضان آمد
هلال خودش را نشان داد. سحر دوباره پا میشوی . رادیو دعای سحر میخواند . و گوینده سمج رادیو هر چند دقیقه هی روی اعصابت راه میرود. روزه داران گرامی تنها ۱۵ دقیقه- بماند که ۱۵ دقیقه که دیگر تنها ! گفتن ندارد!! - و باز روزه داران گرامی تنها ۱۰ ... تنها ۵ ... تنها ۳..تنها ۲...تنها ۱ و.... بوم !!!
و تو یاد همان روزهای کودکی می افتی که با گفتن این تنها ها!! جوگیر میشوی و در یک ماراتون زمانی تا خرخره آب و غذا توی حلقت میریزی و عینهو فیلمهای چارلی چاپلین بدوبدو مسواک میزنی و میخواهی از ساعت خدا عقب نیفتی!
آنقدر آب خورده ای که نمی توانی رکوع بروی!
یادش بخیر . نمی دانم واقعا نسبت به آن روزها بزرگتر شده ام. ؟ رمضانها که میگذرد .و کنتور می اندازی ولی نمی دانی چقدرش قابل ارائه به فرداست!
خودمونیم ! خدایا شتر دیدی ندیدی!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 8:45 توسط محمد هادی عرفان
|